قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
366
تاريخ الفي ( فارسى )
اتباع و اشياع آن حضرت درود فرستاد و مردمان را به نصايح و مواعظ پسنديده موعظه نمود . امّا چون به حديث امير المؤمنين على و معاويه رسيد سكوت نمود و از آنچه معاويه توقع داشت هيچ ذكر نكرد و از منبر فرود آمد . معاويه او را گفت : در سخن فروماندى و عاجز شدى يا خيانت كردى ، كه از على و عثمان هيچچيز نگفتى . عبيد اللّه گفت : نخواستم كه بر سر منبر دروغ گويم و بر على به كشتن عثمان گواهى دروغ دهم ؛ چه ، مىدانم كه على عثمان را نكشته است . و اگر اين تهمت به سبب رضاى تو كردمى ، يقين كه در دل خود را ملامت كردمى و اين سخن در افواه خلق افتادى و موجب عداوت ميان من و تو گشتى . معاويه را اين سخن بسيار ناخوش آمد و او را درشت گفت و از او فرابريد . « 1 » بعد از آن عبيد اللّه قطعهاى گفت « 2 » مشتمل بر بعضى از احوال كشتن عثمان و در آن قطعه جماعتى را كه بر قتل عثمان مبالغه داشتهاند ياد كرد و بىگناهى و مظلومى او را در آن درج نمود . چون معاويه آن قطعه را ديد بسيار خوشحال شد و عبيد اللّه را طلبيد و عذر خواست . بعد از آن معاويه عمرو عاص را گفت : مىخواهم كه به اهل مدينه نامهاى نويسم و احوال عثمان در آن نامه ياد كنم تا اگر جماعتى را رغبت افتد به ما پيوندند ، و إلّا از عزيمت ما خبردار شوند تا ما را به عرض نرسانند . عمرو گفت : نامهء تو را در مدينه اثرى نباشد ؛ چه ، مردم مدينه امروز سه گروهند : جمعى در خدمت و ملازمت علىّ بن ابى طالب مىباشند . آنها به نامهء تو ترك علىّ بن ابى طالب نكنند ، بلكه در دوستى و موافقت و خدمتكارى و مخالصت افزايند . طايفهاى ديگر از دوستان عثمان عاجزى چندند كه هيچ كار از ايشان برنيايد . زمرهء ثالث گوشهاى گرفته و از اختلاط مردم اعتزال جسته . ايشان را نيز نامهء تو در حركت نياورد . مع هذا اگر خاطر تو مىخواهد كه به ايشان چيزى بايد نوشت ، بنويس ، بلكه فايدهاى كند . پس معاويه به اهل مدينه نامهاى نوشت بدين سياق : « بسم اللّه الرّحمن الرّحيم . من معاوية بن ابى سفيان إلى جماعة اهل المدينه . امّا بعد ، اگرچه ما در روزهاى گفتگوى عثمان غايب بوديم و بر حقيقت حال و سرّ اين كار چنان كه مىبايد وقوفى نداريم ، شما حاضر بوديد و بر باطن و ظاهر آن حال واقفيد و مىدانيد كه عثمان را بظلم كشتند و به حقيقت مىشناسيد كه على او را كشته . و مؤيّد اين دعوى آنكه قتلهء عثمان را در ظلّ حمايت خود آورده به هريك از آنها احسان و انعام مىنمايد . و ولىّ [ خون ] عثمان منم و عزيمت طلب خون او مصمّم گردانيده قاتلان عثمان را از على مىخواهم تا به قصاص
--> ( 1 ) . نصر بن مزاحم گويد : معاويه او را براند و در حقّش توهين كرد و وى را فاسق خواند ؛ - پيكار صفّين ، ص 120 . ( 2 ) . براى مطالعهء ترجمهء ابياتى كه عبيد اللّه بن عمر سروده ؛ - پيشين .